فريد الدين العطار النيسابوري
232
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
خنده آمد مرد را گفت « اى سليم * نيست در خوردِ تو اين دُرِ يتيم هست صد گنجش بها در انجمن * مه تو و مه ريسمانْت ! اى پير زن . » پير زن گفتا كه « دانستم يقين * كاين پسر را كس بنفروشد بدين ليك اينم بس كه چه دشمن ، چه دوست * گويد اين زن از خريدارانِ اوست . » هر دلى كاو همّتِ عالى نيافت * مُلكتِ بىمنتها حالى نيافت آن ز همّت ببود كان شاهِ بلند * آتشى در پادشاهى اوفكند خسروى را چون بسى خُسران بديد * صد هزاران ملكِ صد چندان بديد چون به پاكى همّتش در كار شد * زين همه مُلكِ نجس بيزار شد چشمِ همّت چون شود خورشيد بين * كى شود با ذرّه هرگز همنشين ؟ الحكاية و التمثيل آن يكى دايم ز بىخويشىِ خويش * ناله مىكردى ز درويشىِ خويش گفتش ابراهيمِ ادهم « اى پسر * فقرْ تو ارزان خريدهستى مگر ؟ » مرد گفتش ك « اين سخن نايد به كار * كس خرد درويشى آنگه ؟ شرم دار . »